به گزارش شهرآرانیوز؛ «شهادت آقا مجید را میدیدم. میدانستم چنین امتحانی را در پیش دارم. اتفاقاتی هم که در موقعیتهای مختلف در زندگیمان میافتاد، مرا برای این مسئله آمادهتر میکرد. اما این ۶ ماه آخر بعد از جنگ ۱۲روزه، جنسش با همه موقعیتهای دیگر فرق میکرد. انگار خدا یک وقت اضافه به ما داده باشد، همهچیز در جهت آمادهسازی بود. گاهی با خودم میگویم مجید احتمالاً روزیاش بود که در جنگ ۱۲روزه شهید شود، اما خدا این مهلت را به ما داد تا برای این اتفاق، آماده شویم...»
از «مهدیه» و «مهدییار» و «محمدحسن» و مادرشان بپرسید، میگویند همهچیز از ۲۳ خرداد سال ۱۴۰۴ شروع که نه، پررنگتر شد. از همان وقتی که پای جنگندههای قاتل به آسمان ایران عزیز باز شد. از همان وقتی که نوزاد ۲ماهه و مادرش، با بمبهای کودککشها، زیر سقف خانه خودشان در پایتخت شهید شدند. از همان وقتی که موشکهای سنگدل، حسرت خداحافظی با عزیزان را به دل رانندگان پشت چراغ قرمز و عابران در پیادهرو گذاشتند. از همان وقتی که از بیمارستان و دانشگاه تا ورزشگاه و زندان، از جنایت اسرائیل در امان نماند.
جنگ ۱۲روزه برای خیلیها، مجالی بود برای فکر کردن، شستن چشمها و شناختن دوست از دشمن. برای جانفدایانی مثل شهید «مجید شعبانی» و خانوادهاش هم، وقت اضافهای بود برای استقبال خانوادگی از شهادت... در اولین سالگرد جنگ ۱۲روزه، با گفتوگوی ما با «طراوت مهری شاهیجانی»، همسر شهید شعبانی همراه باشید.
«مدتی بعد از ازدواج، وسط خاطرهبازیهایمان از دوران آشنایی و نامزدی و عقد که شده بود سرگرمی شیرین زندگی مشترکمان، یکدفعه آقا مجید گفت: راستی، دوستم داشتی که باهام ازدواج کردی؟ من هم خیلی صادقانه در جوابش گفتم: نه! چشمهایش گرد شد. شوکه شده بود. گفت: یعنی چی؟ مگه میشه آدم یکی رو دوست نداشته باشه و به پیشنهاد ازدواجش، جواب مثبت بده؟! گفتم: خب دیدم پسر خوبی هستی، اهل نماز و روزهای، خانواده خوبی داری، دنبال کار و تلاشی. اینها رو کنار هم چیدم و دیدم دلیلی برای نه گفتن ندارم...
آقا مجید با دلخوری گفت: بابا من چی فکر میکردم! من هرکدوم از پیامکهات رو ۱۰بار میخوندم. شبها انقدر توی گوشیم به پیامهات نگاه میکردم تا چشام سنگین میشد و خوابم میبرد. فکر میکردم چقدر پشت این پیامها، احساس خوابیده. بعد تو میگی منو دوست نداشتی! پس اون متنهای قشنگ چی بود برام میفرستادی؟...»
همسر شهید مجید شعبانی که حالا بعد از ۱۴ سال و اندی، باید جواب نگاه پر از سؤال و تعجب مرا بدهد، مکثی میکند و لبخندبرلب در دامه میگوید: «شاید باور نکنید، اما من تا لحظه عقد، حتی صورت آقا مجید را درست ندیده بودم! در کنار معیارهای اصلی یعنی ایمان و اعتقاد و خانواده، تنها معیاری که به لحاظ ویژگیهای ظاهری برایم مهم بود، این بود که طرف مقابلم، قدش از من بلندتر باشد و آقا مجید این ویژگی را داشت.
من، او را با اطمینان کامل انتخاب کردم؛ اما نه به این خاطر که عاشقش شده بودم. یادم میآید کارشناس ازدواج برنامهای که مخاطب پر و پا قرصش بودم، میگفت: وقتی توی قنوت نمازتون میگید ربنا آتنا فی الدنیا حَسَنة و فی الاخرة حَسَنة، به مصداقهای این «حَسَنة» فکر کنید و از خدا طلبشان کنید؛ مثل همسر خوب و فرزند صالح؛ و من احساس میکردم این جوان، مصداق همان حَسَنة است. بنابراین، عاقلانه و به پشتوانه اعتقاداتم به او بله گفتم. خدا هم به وعدهاش عمل کرد ها. به محض اینکه خطبه عقد را خواندند، ورق برگشت. انگار سالها بود میشناختمش و عاشقش بودهام. آن روز، بعد از آن دلخوری، این را به خودش هم گفتم. گفتم: خطبه عقد رو که خوندن، جوری مهرت به دلم افتاد که برای خودم هم عجیب بود. حس کردم خیلی دوستت دارم... این را که گفتم، گل از گلش شکفت...»
«عید مبعث سال ۹۰ که عقد کردیم؛ من، ۲۳ساله بودم و آقا مجید، ۲۷ساله. ۸ماه بعد در ۲۷ بهمن هم مراسم عروسیمان را برگزار کردیم. آقا مجید، موافقتش را هم با ادامه تحصیل من و هم با ادامه اشتغالم در زمینه علوم آزمایشگاهی اعلام کرده بود. من هم همان سال ازدواجمان در کنکور کاردانی به کارشناسی شرکت کردم و با رتبه ۳۰۰ قبول شدم. تنها ملاحظه همسرم این بود که موقع انتخاب رشته، دانشگاههای اطراف تهران را در نظر داشته باشم؛ و قبولی در دانشگاه ساری، اتفاقی بود که هر دوی ما را به خواستهمان رساند.
یک سال و نیم بعد که فارغالتحصیل شدم، مدرک کارشناسی میتوانست مکمل سابقه کاریام باشد و کمک کند با شرایط بهتری به فضای کار برگردم، اما مادر شدن برای من، اولویت مهمتری بود. خدا هم به ما لطف کرد و در سال سوم زندگی مشترکمان، «مهدیه» را به ما هدیه داد. «مهدییار» و «محمدحسن» هم که به خانوادهمان اضافه شدند، دیگر برای خوشبختی چیزی کم نداشتیم.»
حالا خانه شعبانیها، خودش شده بود یک شعبه از بهشت روی زمین؛ و قلب تپنده این جمع دوستداشتنی، مسافری بود که گرچه اقامتش در این بهشت کوتاه بود، اما خاطرات ماندگاری از خودش به جا گذاشت: «آقا مجید، واقعا مرد زندگی بود. یعنی جز خانه و خانواده، اهل هیچ محفل و گروهی نبود. یعنی خوشایندترین اتفاق برایش این بود که پیش خانوادهاش باشد. خانه هم که میآمد، تا جایی که میتوانست برای ما وقت میگذاشت. اینطور بود که کیفیت بالای حضورش در خانه، باعث میشد یادمان برود چقدر به خاطر مسئولیتهای شغلیاش کم پیش ماست.
هرچه از روحیه خشک و مقررات سخت زندگی نظامیها شنیدهاید، بگذارید کنار. آقا مجید کلی با این تصویر، فاصله داشت بس که خوشصحبت و خوشخنده و اهل جوشیدن با همه بود. در خانه خودمان هم، منبع عشق و انرژی بود. ما ۱۴ سال و ۸ ماه و ۷ روز با هم زندگی کردیم. در تمام این مدت، جز یک بار، هیچوقت نشد که آقا مجید کلید بیندازد و در خانه را باز کند.
همیشه زنگ میزد و ما برایش در را باز میکردیم. اوایل ازدواج این فرصت بیشتر برای من فراهم بود که از او استقبال کنم، اما بعد که بچهها بزرگتر شدند، دیگر به من مجال نمیدادند. این اواخر که تا آقا مجید زنگ میزد، سه تایی میدویدند. یعنی دم در دعوا بود که کی در را برای بابا باز کند. وارد خانه هم که میشد، بساط دست و بغل و روبوسی با اعضای خانواده به راه بود. این قانون خانه ما از روز اول ازدواج تا آخرین روز زندگی آقا مجید بود.
در هر حالی که بود، به درخواست بازی بچهها نه نمیگفت. حتی در سختترین شرایط که خیلی خسته بود، دراز میکشید و پسرها او را وسیله بازیشان قرار میدادند و بهاصطلاح روی بدنش موتورسواری میکردند. خودشان یک اسم من درآوردی هم رویش گذاشته بودند و میگفتند: «خِرتِش بازی». بعضی شبها هم بازی دستهجمعی داشتیم؛ بازیهای ساده آپارتمانی مثل والیبال بادکنکی. اما همین بازی ساده، برایمان یک دنیا شور و هیجان و خنده داشت...
آقا مجید، برای مشارکت در کارهای خانه هم همینقدر پایه بود. اگر میدید در ظرفشویی ظرف هست، بدون اینکه آنها را بشوید، از آشپرخانه بیرون نمیآمد. گاهی اوقات من شیطنت میکردم. مثلا میرفت که وضو بگیرد، از آن طرف بلند به شوخی میگفتم: دست نزنیا. خودم میام میشورم. او هم با خنده در جوابم میگفت: بابا من اومدم وضو بگیرم. چرا الکی گردنگیرم میکنی!...، اما واقعا ابایی نداشت که در کارهای خانه کمکحال من باشد.»
«آقا مجید گفته بود رشته مهندسی هوافضا خوانده و در سپاه مشغول کار است و من، خیلی این را دوست داشتم. یعنی اصلاً لباس سپاه را که میدیدم، قلباً کیف میکردم. پدرم هم نظامی بود و لباسهای او را هم دوست داشتم. گهگاه که آقا مجید لباسهای نظامیاش را برای شستوشو میآورد، به شستن اکتفا نمیکردم و با یک عشق و علاقه خاصی همه آن لباسها را اتو میزدم؛ با اینکه مثلا جنس لباس عملیاتش جوری بود که اصلا اتو نمیخواست.
یک بار موقع مرتب کردن کمد آقا مجید، بین وسایل کارش، یک پلاک دیدم. تا چشمم به آن پلاک افتاد، دلم هری ریخت. گفتم: مگه شما چی کار میکنی که لازمه پلاک داشته باشی؟! خودش را به آن راه زد و گفت: هیچی بابا. اونجا همهمون یک کد شناسایی داریم. این پلاک، مال همونه... تا آن موقع، هر وقت از کارش پرسیده بودم، طفره رفته و گفته بود: همینجا پشت خط، توی کارهای سازمانی هستم... آن روز هم با همین جوابهای کلی، سر و ته ماجرا را هم آورد، اما فهمیدم قضیه از آنچه فکر میکردم، جدیتر است...»
«آن روز جمعه، با خبر شوکهکننده شهادت فرماندهان بزرگمان، از شروع جنگ مطلع شدم. با خواندن اسامی هرکدام از سرداران شهید در زیرنویس تلویزیون، تکهای از قلبم کنده میشد و در همان حال که نفسم بالا نمیآمد، زیر لب میگفتم خدا رو شکر که سردار حاجیزاده سلامته. اما لحظهای که از آن واهمه داشتم هم رسید. خبر شهادت سردار حاجیزاده، ضربه بزرگی برای ما بود. همه سرداران در قلب ما جا داشتند، اما سردار حاجیزاده، برای نیروهای هوافضا و خانوادههایشان، مثل پدر بود. این را به دختر سردار هم گفتم. مدتی بعد که ایشان را در یک برنامه دیدم، گفتم: فقط شما پدر از دست ندادهاید. ما هم حس میکنیم یتیم شدهایم...»
جنگ ۱۲روزه انگار معرکهای بود که خدا ترتیبش داده بود برای زیر و رو کردن احوالات بعضیها و تغییر دادن مسیر زندگیشان. برای فرصتشناسهایی مثل مجید شعبانی، اما بشارتی بود که سالها انتظارش را کشیده بودند: «بعد از جنگ ۱۲روزه، دیگر تقریبا شرایط کاری آقا مجید به شرایط عادی برنگشت. مسئولیت جدیدی به او واگذار شده بود که اهمیت و حساسیتش، برایش دغدغه شده بود. مدام میگفت: خیلی برام دعا کن. شرایط سخته. اما آن استرسها و خستگیهای ۶ ماه آخر، ظاهر قضیه بود. من میدیدم هرچه میگذرد، حالات آقا مجید بیشتر تغییر میکند.
بعضیها فکر میکنند شهدا خیلی ماورایی بودند، اما راستش را بخواهید، آقا مجید واقعا زمینی بود. یعنی اینجوری نبود که خیلی آدم خاصی باشد. ولی اگر بخواهم در یک جمله توصیفش کنم، باید بگویم تقوا داشت؛ در گفتارش، رفتارش و تمام زندگیاش. البته ادعا نمیکنم هیچوقت با حرفش کسی را نرنجاند یا با رفتارش کسی را اذیت نکرد، اما خیلی احتیاط میکرد. یعنی تا آنجایی که حواسش بود و میتوانست، تلاش میکرد با رفتار و زبانش به کسی آسیب نزند. تمام ماجرا هم همین است. خدا نمیخواهد تو بینقص باشی. خدا میخواهد تلاشت را بکنی. خدا تو را با آن کسی که ۱۰۰ گرفته، مقایسه نمیکند. تو را با خودت مقایسه میکند.
آقا مجید، سعی میکرد در هر شرایطی نمازش را اول وقت بخواند. همیشه دائمالوضو نبود، اما تلاش میکرد اینطور باشد. خیلی مواقع از راه که میرسید و میخواست آبی به دست و صورتش بزند، وضو میگرفت. میرفت سر ظرفشویی لیوان چایش را بشوید، وضو میگرفت. همیشه نماز شب نمیخواند و گهگاه نیمهشب بلند میشد. ولی از مهرماه تا وقتی که جنگ رمضان شروع شد، خیلی بیشتر از قبل اهل نماز شب شده بود. قبلا هر وقت سرحال بود، نافلههای نماز را میخواند ولی این ۶ماه آخر، بیشتر سر سجاده مینشست. انگار سیمش بیشتر وصل شده بود...»
«آقا مجید اصلا دنبال مسئولیت گرفتن و درجه و این مسائل نبود. هر وقت هم که بچهها با ذوق و شوق میپرسیدند: بابا درجهت چیه؟ میگفت: درجه، مال آبگرمکنه! و با شوخی به هیکل درشت خودش اشاره میکرد و میگفت: منم از اون آبگرمکن بزرگهای ایستادهام! و غشغش با بچهها میخندیدند. اگر هم بچهها اصرار میکردند که بابا اونجا چی کار میکنی؟ میگفت: نگهبانم.
بعد از جنگ ۱۲روزه که بچهها بیشتر در جریان اهمیت نیروهای مسلح و مسئولیت حساس نیروی هوافضا قرار گرفتند، جایگاه نظامی پدرشان در نظرشان خیلی باارزشتر شد. اشتیاقشان برای اینکه از درجه او سر دربیاورند هم، بیشتر شده بود، اما مرغ آقا مجید، یک پا داشت. شاید باور نکنید، اما حتی من هم از جایگاه شغلیاش خبر نداشتم تا اینکه یک روز مهدییار به محل کار پدرش رفت. وقتی برگشتند، پسرم گفت: بابا من دیدم روی میزت نوشته بود: «جانشین فرمانده» ...
یک بار لباس جدیدی به آقا مجید داده بودند. داشتم مرتبشان میکردم که نگاهم افتاد به کلاهش. گفتم: اِ... روی نقاب کلاههای قبلی، این طرح گندم نبود. چرا این طرح رو زدن؟ آقا مجید که میخواست این بار هم با یک جواب سر بالا قضیه را ختم کند، گفت: لابد برای قشنگی. اما پدرم که از قضا آن شب مهمان ما بود، با سابقه یک عمر نظامیگری، گفت: نخیر! این طرح کلاه رو برای فرماندهان ارشد میزنن. با تعجب به آقا مجید نگاه کردم، اما فقط لبخند زد...»
«از وقتی آن پلاک را در وسایل آقا مجید دیدم، حس میکردم بالاخره یک روز شهید میشود. میدانستم چنین امتحانی را در پیش دارم. اتفاقاتی هم که در موقعیتهای مختلف در زندگیمان میافتاد، مرا برای این مسئله آمادهتر میکرد. اما این ۶ ماه آخر بعد از جنگ ۱۲روزه، جنسش با همه موقعیتهای دیگر فرق میکرد. انگار خدا یک وقت اضافه به ما داده باشد، همهچیز در جهت آمادهسازی بود. گاهی با خودم میگویم مجید احتمالاً روزیاش بود که در جنگ ۱۲ روزه شهید شود، اما خدا این مهلت را به ما داد تا من و بچهها و حتی خود آقا مجید برای این اتفاق، آماده شویم. همینطور هم شد.
یکی دو بار وسط حرفهایمان گفت: خانم! اگه من شهید بشم، چی میشه؟ در جوابش گفتم: بابت ما نگرانی نداشته باش. من مثل شیر، حواسم به بچهها هست. خیالت راحت. بعدها خودم را سرزنش میکردم که آخه چرا اینقدر محکم این حرفها را زدی؟! خب وقتی از شهادت حرف زد، یه ذره ابراز ناراحتی میکردی. یه ذره قهر میکردی. اما انگار هیچکدام از اتفاقات این مسیر، در اختیار ما نبود. یک نفر دیگر داشت ما را برای روز موعود آماده میکرد...»
قبل از جنگ ۱۲ روزه، خواب دیدم چند نفر که چهرههایشان مشخص نبود، خطاب به من گفتند: شما باید بری حج. شما میری حج. آنجا در آن فضا، تصورم این بود که مثلا در چیزی شبیه قرعهکشی، سفر حج به اسم ما درآمده. گفتم: اگه قرار به سفر حج باشه، باید با آقا مجید دوتایی بریم. آن صداها دوباره با تاکید گفتند: شما باید بری حج. خلاصه در تمام مدت آن خواب، داشتم با آن افراد کلنجار میرفتم و مدام تکرار میکردم که من تنهایی حج نمیرم.
آخه من در دوران مدرسه و در ۱۷ سالگی حج مشرف شده بودم. بعضی شبها که مینشستیم به گپ زدن، آقا مجید میگفت: برام از سفر خانه خدا بگو. من هم از خاطراتم میگفتم و حرفهایم که به مدینه و قبرستان بقیع میرسید، هر دو اشکمان درمیآمد. توی آن خواب با خودم فکر میکردم آقا مجید با روایتهای من از حج، منقلب میشه و حسرت میخوره. الان چه جوری اون رو بذارم و خودم تنهایی برم حج؟!
آن خواب، حسابی فکرم را مشغول کرده بود. اینطور بود که رفتم دنبال تعبیرش. فرد عالمی بعد از شنیدن ماوقع خوابم، گفت: یا حج تمتع مشرف میشید یا اینکه کاری انجام میدید که ثوابش معادل ثواب حج خواهد بود...
چند وقت که گذشت، بعد از راهپیمایی ۲۲بهمن، داشتیم همراه خانواده خواهرم برای زیارت به قم میرفتیم که یاد خوابم افتادم. به آقا مجید گفتم: هرکس سال دیگه میخواد بره حج تمتع، دیگه توی این روزها داره کارهاش رو انجام میده. بعد به شوخی گفتم:، اما من به خاطر تو نرفتم. انقدر توی خواب به من اصرار کردن، اما من گفتم اگه آقا مجید نیاد، منم نمیرم... خندید و گفت: حج هم میریم... خیلی طول نکشید که خوابم تعبیر شد. کمتر از یک ماه بعد، آقا مجید به جای خانه خدا، رفت پیش خود خدا...»
منبع: فارس